تبليغاتX
تلخ نامه

تلخ نامه

و روزگار و غربتش...

...

روزگار غریبی است نازنین...

 

بعضی در ابپاش گلاب دارند

 

برخی در گلاب پاش اب هم ندارند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 5:51 بعد از ظهر  توسط امید  | 

غلط است انکه گویند...

دیدی انرا که تو خواندی به جهان یارترین

 

سینه را ساختی از عشقش  سرشارترین

 

انکه میگفت منم بهر تو غمخوارترین

 

چه دل ازارترین شد چه دل ازارترین

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 5:47 بعد از ظهر  توسط امید  | 

...

گاهی مثل باران باید بارید 

 

طراوت داد...

 

زندگی بخشید ...

 

و رفت...!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط امید  | 

رفقا...

هر که رفت پاره ای از دل ما را با خود برد

 

اما او که با ماست  او که هنوز نرفته است

 

از او بپرسید چه میکند با دل ما...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 11:46 قبل از ظهر  توسط امید  | 

سلام یه مدت نبودم تصادف شدیدی کردم کما بودم خونریزی مغزی

 

کردم یه عمل دیگه دارم واسم دعا کنید...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط امید  | 

حس غریب

حس غریبی است نازنین

 

این روزها

 

حس پدری را دارم که یگانه دخترش را

 

خود به فاحشگی می سپارد!

 

عمرش با پرده ها پاره میگردد!

 

و صدای خرد شدن کمر

 

در صدای جیر جیر تختهای خاموش...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط امید  | 

حس خوب...

کیستی که من اینگونه با اعتماد 

 

نام خود را به تو میگویم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 12:13 بعد از ظهر  توسط امید  | 

نسل سوخته

ما را ببخشید اگر شما در درشکه هایتان تکان تکان می خورید...

 

این جاده که بر انید شانه های ماست

 

داریم تاریخمان را تشییع می کنیم....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط امید  | 

هراس

نیمه شبی برفی...

 

و گرگهایی گرسنه که بازمیگردند هراسی ژرف در صدای ساعت

 

و خنده های خون الود قماربازان . جهان اگر این است که چیزی نیست

 

بگذارید تنها مال شما باشد من خوابم می اید

 

من از سیگار کشیدنهای ابدی خسته شده ام...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 6:57 بعد از ظهر  توسط امید  | 

قصه ما...

اینجا باران گرفته است زمین گل خواهد شد و من به انتظارم کلامی نخواهم داشت که بگویم

 

در این لحظه های باران ریز حیاط خانه ما حس غریبی دارد

 

سرم را به جانب اسمان بلند میکنم تا باران عمود بر گونه هایم بریزد

 

من روزی دانستم و تو نیز خواهی دانست که زمان جاودانه بودن همه چیز را نفی میکند

 

بوی خاک باران خورده اماهنوز بوی مستی افرین تن توست

 

که مرا دلتنگ میکند من خیس شده ام.. خسته ام... با من یک استکان مشروب میخوری؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 7:56 بعد از ظهر  توسط امید  |