...
بعضی در ابپاش گلاب دارند
برخی در گلاب پاش اب هم ندارند...
و روزگار و غربتش...
بعضی در ابپاش گلاب دارند
برخی در گلاب پاش اب هم ندارند...
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
انکه میگفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دل ازارترین شد چه دل ازارترین
طراوت داد...
زندگی بخشید ...
و رفت...!
اما او که با ماست او که هنوز نرفته است
از او بپرسید چه میکند با دل ما...
کردم یه عمل دیگه دارم واسم دعا کنید...
این روزها
حس پدری را دارم که یگانه دخترش را
خود به فاحشگی می سپارد!
عمرش با پرده ها پاره میگردد!
و صدای خرد شدن کمر
در صدای جیر جیر تختهای خاموش...
نام خود را به تو میگویم...
این جاده که بر انید شانه های ماست
داریم تاریخمان را تشییع می کنیم....
و گرگهایی گرسنه که بازمیگردند هراسی ژرف در صدای ساعت
و خنده های خون الود قماربازان . جهان اگر این است که چیزی نیست
بگذارید تنها مال شما باشد من خوابم می اید
من از سیگار کشیدنهای ابدی خسته شده ام...
در این لحظه های باران ریز حیاط خانه ما حس غریبی دارد
سرم را به جانب اسمان بلند میکنم تا باران عمود بر گونه هایم بریزد
من روزی دانستم و تو نیز خواهی دانست که زمان جاودانه بودن همه چیز را نفی میکند
بوی خاک باران خورده اماهنوز بوی مستی افرین تن توست
که مرا دلتنگ میکند من خیس شده ام.. خسته ام... با من یک استکان مشروب میخوری؟